تبليغاتX
کـــــــــلمـه


نه اینکه
چون رسد
هجوم دست های گرم
به تن ِ برهنه ء نوشته  ها
رم از کتاب می کنند!!!
گریز ِ دل سپرده ء سوال های گنگ
از آن شریر
˚ چشمکان ِ خیره سر
دم از جواب می زنند!



+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم خرداد 1388ساعت 12:32  توسط تبسم فنائیان  | 

 
عادت ش
به
 طعم آن سه قطره زهر
که گاه ِ هر سه شنبه ای
که نحس نیست
به کام او از جام بود
و
سه بار پرسشی که
پاسخ ش
سه بار "نوشیدم ش"
نشد!
.
.
.
دیشب که رفتی
لب های آن زهرینه ˚جام
را
تا آخری های خودش
بوسید و
رفت
 
 
 
+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم خرداد 1388ساعت 9:57  توسط تبسم فنائیان  | 

 

پیرهن  ها  

به شوق آغوش های باد

خیس ، روی بند های سخت ، می شوند !

پاک هاشان

بی  بوسه های گرم  گیره  ها

پرواز نمی کنند!

پرباز نمی شوند!!

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم خرداد 1388ساعت 9:55  توسط تبسم فنائیان  | 



جام های شهد و شیر و شراب و شوکران
چیده بر طاق های نکنده 
˚ عمیق
که ذائقه های سرد و ساده ء هر چه ، نا که دقیق
شوق ها بکشانند به لب های تشنه ء تیغ  !
ظرف های بی مظروف
دست های بی تکلیف
مرگ های بی هشدار
روزهای داغ ِ طریق




+ نوشته شده در  جمعه یکم خرداد 1388ساعت 22:38  توسط تبسم فنائیان  | 

 

ریشه هایم در خاک نیست!

انگار سوی رفتن می روم !

در من و

با من

همه ˚ پیچیدگی!

رقص من

تابیده بر

چرخندگی !

آرام و عاشق تر از همیشه بادها!

به گمانم

ریشه هایم در خاک نیست !

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 11:33  توسط تبسم فنائیان  | 




گره ما گره کور نبود !
همه از نور که بود !
همه از شور
پر شرر
دور تر از هرچه که گور
بی سبب
جور تر از جور که بود !


+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388ساعت 20:37  توسط تبسم فنائیان  | 

 

باران ِ بوسه بود
یا
بوسه ء باران مرا؟
.
.
.
.
نیک دانم
خیس بودم و
بوسه بود!
و
باران
از همان ، آغاز تا به آخر
نیز هم!
 
+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388ساعت 16:49  توسط تبسم فنائیان  | 

 
هرگز چنین نبوده ام که بودم ت تو را !
هرگز چنین ندیده ای که دیدی م مرا !
.
.
.
.
چه کسی می داند
حال و احوال مرا که
درآن حلقه ء یک سر ،عطش و آتش تو گشتم و
بیرون نشدم !
دور
شدم!
 
+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388ساعت 16:48  توسط تبسم فنائیان  | 

 

آخر قصه عشق غزال با شیر
جز مرگ نیست !
ساکن ساحت آن بیشه عشق
جز شیر نیست !
تقدیر را تدبیر نیست !
تقصیر نیست!
 
+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388ساعت 16:47  توسط تبسم فنائیان  | 

با و به هو:

.

.

.

.

.

تو چه خواهی؟
من چه باشم؟



تبر ِ تشنه به جان
˚ مایگی ِ هر چه درخت؟
قاب ِ باز ِ پنجر ِ کلبه ء برپا
˚ ته ِ بحر؟

باد ِ گرم و عاشق ِ بارآور ِ پیچیده در رگ
˚برگ ها ؟
آشیان ِ پـــُر پرنده ، در خیابان های راه ؟

داس ِ تیز ِ شررِ چشمان ِ حوا؟
نان ِ داغ ِ گندم ِ مزرع ِ آدم؟

آب ِ شور انگیز ِ شیرین در مسیر شوره زار؟
کشتی ِ ناغافل ِ نوح ، بر بلندی های کوه ؟

دانه ء سبز و تــَرین ِ کشتزار ِ آسمان ؟
ریشه ء سخت ِ گیاهان ِ نگه دار ِ زمین؟

سیم پــُـر تاب و توان آور ِ هر زخمه به تن ؟
شعر ِ شاد
˚ آب و خنک خواه ِ همه ˚ تب زدگی ؟



تو بگو  اما
دل ِ بی طاقت ِ من می خواهد
هر چه شد 
آخر
من ام تبسم  ِ تو باشد
و
همین

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم فروردین 1388ساعت 23:13  توسط تبسم فنائیان  | 

 

اتاق . روز . داخلی


میم : من عزا دار هستم ! مگر نمی بینید؟
طا : شما فقط تنهاهستید!
میم : من تنها نیستم !

طا : رنگ از صورتتان پریده است !

میم : زنگ؟ بله ! هنوز صدایش زنگ می زند در گوشم ! هنوز می شنوم !
طا : مدت هاست غذا نخورده اید !

میم : سیرم ! سیرم از هر آنچه شما گرسنه ء آنید!

طا : می لرزید!
میم : تب دارم !
میم با قدم های بلند از طا دور می شود و به آن سوی اتاق می رود ؛ با صدائی خسته و نا امید ؛
میم : من عزادار هستم ! مگر نمی بینید؟ مگر نمی بینید این رخت سیاه را در بر من ؟
طا : این رخت سفید است !

میم : چقدر بگریم؟
طا : اشکی نمی بینم !

میم : من از این سیاهی می ترسم !

طا : اینجا روشن است !

میم : دروغ ، دروغ ، دروغ ! آزارم می دهید ! شما ! شما غریبه ها ! من عزا دار هستم ! مگر نمی بینید؟
طا : شما فقط تنها هستید!
میم : تنها نیستم !من او را حس می کنم ! او هست ! من او را می شناسم !خیلی وقت ها می فهمم گرمای دستانش را روی شانه هایم ! و هرم نفس هایش را بر صورتم ! درست ، درست مثل حالا !
طا مبهوت ایستاده درمقابل ش و خیره به چشمان سرد و بی روح ش می نگرد ؛ با صدائی خسته و نا امید ؛
طا : این
فقط
دستان
من است ؛

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387ساعت 8:26  توسط تبسم فنائیان  | 





و در آن کودکی ِ پاکی و معصوم
خاطرات ِ خبر ِ بی خبری ها
چمدانی
به یادآور ِ من هست
که هر سال
به هر فصل
هر چه اسبابی ِ پوشیدن ما بود
به تدبیر
به غار همه یک سر ظلـــُماتش
می رفت و پدیدار نمی گشت
تا که سال آمدِ دیگر
همه آن البسه ، بیرون شده آید
!
و درین دوره دوران
به زمان گشائیدن ِ آن
به ناگاه که دیدن
همه آن البسه ء خوب و دلاخواه
دگراندازه من نیست !
یقه و دوری ِ دستان و
بلندائی ِ قد و کمر و کلیه اجزا!
و من اصلا به خوشی یاد ندارم چمدان را
که چه غم از قـِـبــَل ِ جادوی آن
بسته ء سالان
˚ دگری
به سر ِ البسه نیک و به اندازه ء من
می شده آمد!
سال ها پر شده بود از
همه
˚آن خوب و بد ِالبسه ما
که دلم غصه خور ِزیبنده ترین ِپوشاک ِ نه به اندازه ء خود بود!
ولی
حالی ِ حالا رفته ام
چمدانی به همه
˚وسعت ِ نادیده ء فردا بخردیم
که در آن پر شده کردم
همه
˚آنچه ز گذر ، یومی ِ ایام
به تن و جان ِ من اندازه نیاید !
و
اینبار
نه فقط البسه ء خوب و بدم را
که دگر
قاب پر از عکس و بدونش
نامه های بسته و باز
و به مقدار ِ زیادی
کتب ِ یک باره  مصرف
دل نوشتاری ِ دفتر شده ء خاطره هایم
و همه خوب و بد ِ پوشش ِ ایام
ولیکن
که حالا
دل ِ من
خوش شده از بودن ِ آن
غار ِ گرسنه که در آن همه چی دان ِ من است و
چمدان ِ است !

ْ



+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم اسفند 1387ساعت 23:35  توسط تبسم فنائیان  | 

آمدم

بود!

بودم

بود!

رفتم

بود!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم اسفند 1387ساعت 10:8  توسط تبسم فنائیان  | 

 

زمانی نمانده بود
به رسیدن
عصاره جانی به جان دیگری
جانش بر فت و
عصاره بی جسد
شد

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم اسفند 1387ساعت 10:2  توسط تبسم فنائیان  | 


پله پله می روم
تا به ابتدای پل
شب ، خنک که می شود
باد ، هو که می کند
چشمک چراغ های در عبور
من که روی نرده ها
خوب و خوش نشسته ام
تاب می خورم هنوز
روی سردِ میله ها
خواب می روم هنوز
در فضای آن هوا
می پرم به روی نرده ای
محکم و چه استوار
جوش خورده و به هم
راه می روم
این قدم آن قدم
بوی دود ِ تلخ
شد به ناگهان به دم
صوت بوق
حجم ِ داد و جیغ ها
و

من سوال می کنم ،کجام؟



+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم اسفند 1387ساعت 22:58  توسط تبسم فنائیان  | 


تنها
همین زمین
مرکز به جمیع عوالم ست !؛
آن کس که می رود

مغبون ِ یکتای ِ فرصت ست !


+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم اسفند 1387ساعت 22:16  توسط تبسم فنائیان  | 



ده تا ده تائی ، رنگ ِ سفید
چهار صد جا ، آبی
دو سه چین ، رنگ ِ بنفش
هفتاد گره ، زرد و زری
پنج فواره ز سبز
یک
˚ قلم˚ روز ِ مبادا، قرمز
جای آن دیوار، کمی نزدیک تر
چهارده پنجره ، از آن هم بیشتر
سقف تا به نهایت ، بالا
در، پشت یکی پنجره ها
خانه تکانی کم بود!
خانه را می سازم !


+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم اسفند 1387ساعت 23:2  توسط تبسم فنائیان  | 



بادهای موسمی
وزیده شد
به جان و جهان ِ همه؛
گرد و خاشاک
بـِـروبــَـد
ز زمین و زمان ِ همه؛
روسری را باد
بـــُـــرد!
و
دگر مـــَـــرد
به چشمان خودش
خاک
نپاشید
که
فقط
خاک
ببیند!

+ نوشته شده در  جمعه نهم اسفند 1387ساعت 18:14  توسط تبسم فنائیان  | 




صدای ِ قلب او
نوای ساعتی
که با دوام
به کوری و
به نا کجای ریل های منحرف
صلای ِ "آدمی همیشه ماندنی ست "؛
را
ندا کند؛
دل پر از مسافرش
همیشه جا به جاست
همیشه رفتنی
همیشه در رسیدنی به انتها؛
و پا برهنه بر تن ِ چون آهنش
به امتداد راه ِ رو
صدای قلب ِ پر زجان
توان شنید؛
برون شده ز آن اتاقک ِ درنگ
و دیدن ِ نمای روبرو
که پرده ها یکی به خواب
و دیگری به اشتیاق آفتاب
که از طلوع ِ آمدن
نگاه را نبـــُرد؛
و کیف ِ پر کتاب ِ من
و جزوه ها که خسته از مرور
روی هم غلت می زنند؛
و آن دریچه های بسته
˚ باز
که می رساندم
به خانه ام
و هر چه در همان اتاق
به انتظار مانده است ؛
تمام آن فضا
پر از
نوا و نور و پرده و
کتاب و خانه بود
که ناگهان
سرم به سنگ ِ کودک ِ بری ز بحر
از آن ، نه
˚ روبه رو
شکست ؛
و خون
به شیشه ها رسید؛
و
من هنوز مانده ام
مسافر ِ همیشه ء قطار
همیشه جا به جا
همیشه رفتنی
همیشه در رسیدنی به انتها


+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم اسفند 1387ساعت 22:17  توسط تبسم فنائیان  | 

 

آب را کشیده بخوانید و بنویسید؛

نان را کوتاه بخوانید و ننویسید؛

.

.

.

.

مادر آب دارد؛

بابا نان ندارد؛

مادر آب داد؛

.

.

.

.

آن مرد با ابر نمی آید؛

ستاره ها از آسمان نمی ریزند؛

آسمان دو نیم نمی شود؛

کوه ها راه نمی روند؛

.

.

.

.

.

یک مرد در چاه نمی ماند؛

  

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم اسفند 1387ساعت 9:8  توسط تبسم فنائیان  | 


دلم تنگ ست برایت
ای همه ، در من
و از من
بلکه با من !
در زمستان هاست انگار
که
تو
دور و غریبی
یا هوا سردست و من
اینگونه می اندیشم این بار!
تو
همان یادآور ِ خورشید ِ تابانی
که گرمای وجودش
می کند پخته ز خامی!
من در مقابل ت
یا
تو مقابل م
گاهی بلندترو
گاهی قریب تر
گاهی کوتاه ترو
گاهی بعید تر!
با تو ام
ای همه، در من
و از من
بلکه با من!
غصه ای در این میان
از من
و
تو
با نور هست !
قصه ای از آنچه
در ما بین ما
با نور هست !
ای نور
باش با من
تا که باشد سایه ام !
آنگاه پس
دور باد از ما همه
˚دیوار ها
ای همه، در من
و از من
بلکه با من !



+ نوشته شده در  جمعه دوم اسفند 1387ساعت 22:4  توسط تبسم فنائیان  | 



ببینید !
این حال ش بد است !
خودش می گوید!
من که نمی دانم !
بی حال بود!
نفس نداشت انگار
من راه نفس را باز کردم
راه دیگری هم بسته بود؛

قبل از نفس دادن

دست هایم روی سینه ش
سنگین می شد و نمی شد!
در حال
دستم در میان قفسه سینه اش
فرو رفت و گیر کرد!
قلبش در دستم بود!
حال رسید!
خودش می گوید !
من که نمی دانم!


+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام بهمن 1387ساعت 19:30  توسط تبسم فنائیان  | 



اینجا
تاریک ست و مرطوب
اینطور بهترست انگار!؛
دخمه !
کلاف های رنگی
بی نوبت
با نوبت
می آیند
که من
برسانم شان به جائی
خود ِ دار شاید ؛
محکم بمانند آویزان ِ تارها
و ببــُرم با تیغ
آرزوی رفتن شان را ؛
تا
نقشی شوند
که
مردم
دوست تر می دارند !؛
حلقه ، حلقه ، حلقه
گره ، گره ، گره
انگار
جانم را گره می زنم
به قالی؛
تنم را به دار؛
نقش می شوم
همان نقشی
که مردم
دوست تر می دارند ؛
حالا می شود که
روز بعد
مرد همسایه بیاید
من و قالی م را
یک جا بخرد !؛
و
من
هنوز می بافم
از این دخمه
به آن دخمه ؛


+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1387ساعت 22:36  توسط تبسم فنائیان  | 




زندان انگشتان ِ مشتت را

ز رویم باز کن

دست تو را خواهم گرفت !

این همه هجران روا مدار

به عاشقانه انگشت هایمان

بگذار باران ˚ْ آمد ِ وصل ِ نگاه ˚ْ آلود ها

دست ِ آغوش ِ پر از انگشت ما را

تا به آخر تـــَر کند!

عضوی عاشق تر از این دست که نیست !

فعلی فائق تر از این بست که نیست !

اما

چه کنم من

که از این فاصله ها

دست های من از این درد ِ درشت

به هم آغوش شدند !

دست هایم به دعاست

بهر ِ آزادی آن دست ز مشت!


+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم بهمن 1387ساعت 22:16  توسط تبسم فنائیان  | 

خط شب

خط خواب

این خطوط پر جواب

بی صدا

با سکوت

در حجاب

می برد

به این

شد ˚ آن پدید ِ جان ِ ما

همراه شو

با بوسه های نرم شب

بر روی چشمانت

که باز

باید به گاه صبح ها

با آن نگاه ِ روزهای بی حیا

خیره خیره

تا به شب

موسیقی آغاز را

در گوش تو

نجوا کند !

این چشم ها در قعر شب

باید به انفاس ِ نفس چشمی

به راهی باز بود!

ورنه این عمق ِ خموشی

بی هم نظر

تا بی کجا پرواز بود؟!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم بهمن 1387ساعت 21:10  توسط تبسم فنائیان  | 


حتی قبل از اینکه به دنیا بیاید

عاشقش بودم

پسر ِ من!

به دنبال همسرم

نبودم

حتی قبل از اینکه به دنیا بیاید



+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1387ساعت 0:1  توسط تبسم فنائیان  | 



آینه زبان تازه ایست

باید که دیدن ش؛

رویم به روبرو ست

پشتم به پشت سر؛

می بینم ش ولی

هر آنچه رو به پشت

از آینه دیدنی ست؛

آن ناعبور ِ کس

آن بهترین طریق

از حد فاصل ِ گنگ اتاق ها؛

آن زنگ دار ِ خواب

ساکت

و

بی رمق

بی حس به التماس درد این نگاه ؛

آن بعض پر غضب

از اثاثه ای

که در انتظار پریدن اند؛

و مشت بادها به سینه هرچه پرده بود؛

و نگاه عاشقانه تر از همیشه آن سقف

با زمین ؛

و صدای ساعتی که نمرده می زد و

به ناگاه

مــُــــرد!

.

.

.

.

ســَرَم را به سرت من می گذارم ؛ آه ؛

پیشانی ام انگار آرام ، تر می شود؛

بگو با من ؛

تو سردی یا که من

تب دارم امروز؟!؟

صدایم را از این بغض دل˚ آلود

به گوش نقره فامت می رسانم

من این آهسته گفتن های خود را

برایت تا همیشه

دوست دارم

و آن مه ˚بوسه های خوش˚ نفس را؛

و چشمان خمارم را که انگار

مرا از تو به خود وامی رساند؛

و

من در عمق آن مردمک ِچشم

هزاران مرد را می بینم انگار؛

هزاران دست از سویت دراز است

من آن دستان همه از تو بگیرم

برای دست های دوست داران

برای شدْ آغازان و پایان های بعدی

از آن خود تا خدای ِ خوب ِ داستان



+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم بهمن 1387ساعت 22:25  توسط تبسم فنائیان  | 

 

آمدم
بودی
شدیم
ماندیم
بودم
آمدی
شدیم
ماندیم

 

 

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم بهمن 1387ساعت 8:45  توسط تبسم فنائیان  | 

 

موهای من این
پیچش ِ پـــُر تاب ؛
دستان تو در راه شده
پـــُر تب و بی تاب ؛
سر ِآن
پیچ به پیچ
پنجه دست تو هر حلقه
به مویم پیچد؛
موی ْ کوتاه
ولی
پیچ به پیچ ؛
تا دوری این راه
درازا بشود
صبر باید
که رسد
پیچ به پیچ ؛
 
 
+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم بهمن 1387ساعت 15:41  توسط تبسم فنائیان  | 



دامنش
پر ز سنگ های عاشقی
سرخ ِ سرخ
داغ ِ داغ ؛
دست ها زبانه می کشد
به شوق خواندنی به خانه ای
مهر ِ مهر
باز ِ باز؛
طعم ِ ترش ِ تن
بوی ِ جان ِ خام
می کشد به دام سوزشی
سخت ِ سخت
زود ِ زود ؛
نشد زمان گفتگو ز جبر و اختیار؛
سنگ ها به عاشقانه ای
تن ز خامی اش چه پخت !؛
اما
به لحظه ای که ناصبور
دستی رسید و
از خان ِ آتشش
ربود!؛
پر مهر تر نبود
اما که سنگ ها
از عمق ِ آن تنش
زدود!؛
برد و رساند
به آن یکی؛
استاده ، انتظار؛
در یک صف ِ طویل ؛
پر شد فضا
ز بوی ِ نان ؛
تا  چون که  می رود
به بودنی ، نابود در نظار؛
با قطعه ای پنیر
یا
دانه ای کباب!؛


+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم بهمن 1387ساعت 21:13  توسط تبسم فنائیان  |